تبليغاتX
آراد پسر گل مامان و بابا
خاطرات آراد کوچک از زمان به دنیا اومدن
سلام بهارتون مبارک . امیدورام همه روزهاتون بهاری باشه.

آراد ما هم خوبه . فقط تازگیها یه کم لجباز شده و یه مشکل دیگه هم که فعلا باهاش درگیریم اینه که از قبل از عید تصمیم گرفتم اسمشو مهد بنویسم تا به طور جدی بره مهد کودک . تا یک هفته اول که منم باهاش میرفتم تا یک دفعه احساس جدایی نکنه . اما عادت نکرد که نکرد و هنوز که هنوزه هر روز که از خواب پا میشه یه بهانه ای واسه مهد رفتن میاره و پشت سرش هم گریه و فغان و هوار و خلاصه کل همسایه ها می فهمن که آراد داره میره مهد.

بهانه هاش اینان: نمیخوام برم مدرسه میخوام بی سواد بشم !

- تو برو مدرسه من میرم دانشگاه !

- آخه طول میکشه تا بیای دنبالم !

- آخه من اونجا تنهام !

- دوره ! مهد کودکو از زمین دربیار  بذار نزدیک خونه ! ( فکر کنم باید به تیم جابجایی های عظیم زنگ بزنم!)

- تو هم بیا اونجا بشین نمی خوام ورود خانما ممنوع باشه ! ( آخه مربیشون گفته ورود خانم ها ممنوعه ! )

- امروز نمیرم یکشنبه میرم !  من: خوب امروز یکشنبه است دیگه ! آراد: پس دو شنبه میرم !

- بریم سر بزنیم و برگردیم !!!!!

اما هر روز که از مهد ( به قول خودش مدرسه) میاد خوشحاله و کلی هم شیطون تر شده و قول داده که از فردا گریه نکنه . هر شب می گه فردا میرم مدرسه . فردا که میرسه باز موکول میشه به فردا تر !

آراد همچنان مشغول یادگیریه و هر چی دور وبر می بینه ضبط می کنه . چند وقت پیش کتابی براش خریدم به اسم " آ اول الفباست" سروده نورالدین زرین کلک که حروف الفبا رو با شعر به بجه ها یاد میده . البته قصد نداشتم حروف الفبا رو بهش یاد بدم چون می دونم اگه زود یاد بگیره بعدا زده میشه . اما خوندن کتاب به بار سوم نکشیده بود که آراد کم کم حروفو یاد گرفت. حالا تمام کتابو حفظه و حروف الفبا رو هم که توی کتاب یا روزنامه می بینه می شناسه و نام می بره .

کم کم داره عددهای دورقمی هم یاد میگیره مثلا 9 با 4 میشه 94 . یا 2 با 1 می شه 21 .

هنوز هم عاشق سی دیه و وقتی خونه باشه دایما پای تلویزیونه . مخصوصا عاشق مورچه و مورچه خوار و بازرس پلنگ صورتی . دو تا از این سی دی ها رو از تهران براش خریدم حالا هر روز گیر میده که بریم تهران بازرس 3 بخریم ! انقدر نگاه کرده که تمام دیالوگهاشونو حفظه . 

گاهی فکر می کنیم حواسش نیست اما تمام  حرفهایی که زده میشه حتی اگه حواسش نباشه رو ضبط می کنه و بعدا تحویل میده . مثلا چند وقت پیش یه اکواریوم شیشه ای درست کردیم تا توش  به صورت آزمایشی پلانکتون پرورش بدیم ( موجودات ریز شناور توی آب ) . راجع بهش جند بار با نیما صحبت کردیم که اگه آب سبز بشه یعنی فیتو پلانکتونها توش رشد کردن . چند روز پیش سگ آراد داشت از اون ظرف آب می خورد که آراد گفت مامان سگه داره از آبی که فیتو پلانکتون داره آب می خوره ! همون آبی که سبز شده !


اینم چند تا عکس نوروزی


اینم از خرگوشای آراد . اسم یکیشونو گذاشته حلزون ! اسم یکی هم سورا .

کم مونده خونمون تبدیل به باغ وحش بشه . هر روز هم دستور یه حیوون جدید میده مثلا عکس یوزپلنگو تو کتابش می بینه : از این یوزپلنگا بخریم ! یا برام مورچه خوار بخر !

چند وقت پیش بهش گفتم آراد داره بهار میشه . گفت یعنی گوجه سبز درمیاد؟ طفلک بچم یک سال منتظر بوده تا بهار بیاد و گوجه سبز بخوره !

عاشق ترشی هست و از خوردنیهای مورد علاقش زرشک ! قره قوروت ! کشک ! رب انار ترشه که خالی خالی میخوره . گاهی که میگم کشک نداریم می گه به آقا موشه زنگ بزن که از مشهد برام کشک بیاره !

بعضی روزا که صبح پا میشه می گم بیا صبحونه بخور . نه زرشک می خوام ! من : الان که وقت زرشک نیست . دوباره نیم ساعت بعد شروع می کنه . تا یه ظرف زرشک ازم نگیره بی خیال نمیشه.

یه شب بچم هوس میوه کرده بود گفت سیب می خوام گفتم نداریم گفت پس موز بده  با شرمندگی گفتم اونم نداریم گفت پس مولتی ویتامین بده . مولتی ویتامین می خوام فکر کنم ویتامین بدنش کم شده بود!

یه شب دیر وقت بود نمی دونم تو کتابام دنبال چی می گشتم بهم میگه : کله سحر داری درس می خونی ؟؟؟؟

فعلا خداحافظ . کارای آراد که یادم اومد دوباره می نویسم . همتونو دوست دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:23  توسط مریم  | 

سلام دوستای خوبم ببخشید که خیلی وقته وبلاگ رو به حال خودش رها کردم راستش یه مدته عکسای آراد رو تو شبکه اجتماعی میذارم اما برای دوستای خوبم که نمی تونن اونجا سر بزنن عکسا رو اینجا هم م ذارم . فعلا نمی تونم از کارای آراد بنویسم سر فرصت براتون کارای جدیدشو تعریف میکنم . ممنون از لطفتون نسبت به پسر کوچولوی ما . دوستتون دارم





آراد و دوست جدیدش "تورا"

تولد بابا نیما و داداش مهدی

غذا دادن به پرنده ها رو خیلی دوست داره



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:19  توسط مریم  | 

سلام دیروز در مغازه ساز فروشی:

از اونجاکه آراد روزی هزار بار آهنگ لری گروه رستاک رو نگاه میکنه ، کم کم دچارتوهم شده بود و یه قیف بر می داشت  و باهاش آهنگ می زد و می گفت دارم سُرنا می زنم تصمیم گرفتیم بریم یه مغازه ساز فروشی و ببینیم چی دارن که اراد بتونه صداشو دربیاره . وارد مغازه که شدیم گیر داد به سه تار ها. از اینا برام بخریا . صاحب مغازه گفت مثل اینکه بچتون به موسیقی سنتی علاقه داره . آراد گفت دف هم بخر . فروشنده مونده بود که اسماشونو از کجا بلده . گیتار هم بخریا . ویولون هم بخر ! خلاصه با خریدن یک فلوت 8 هزار تومانی از مغازه اومدیم بیرون . با وعده های واهی که بعدا برات میخریم . فلوته یه چوب بلند داشت که برای تمیز کردنش بود فکر می کرد اون آرشه ویولنه هی می گفت این آرشه است ؟ میخوام باهاش ویولون بزنم ! آخرش هم به خونه که رسیدیم شروع کرد با اون چوبه توپ بازی کردن و آخرش شکوندش .

 

الفی اتکینز رو یادتونه ؟ که یه دوست خیالی داشت ؟ فکر کنم آراد هم از این دوستا پیدا کرده. بعضی وقتا بهش می گم چرا این کارو کردی؟ می گه اون بچه هه که تو رنگیه بهم گفت این کارو بکنم . هر چی می گم بچه هه که تو " رنگیه" یعنی چی ؟  می گه همون  بچه هه دیگه ! اون گفت این کارو بکن. نمی دونم این بچه هه چرا بهش می گه کارای بد کنه فکر کنم همون نفس اماره شه . با دوتا شاخ روی سرش !

یه عادت بدی هم که تازه پیدا کرده اینه که هر وقت به نفعش نباشه دروغ میگه . نمی دونم چه جوری باید باهاش برخورد کنم  . چند تا کتاب هم خوندم اما خیلی کمک نکرد. مثلا بهش می گم اسباب بازیاتو که رو زمین ریختی جمع کن . می گه من که جمع کردم . می گم که هنوز که رو زمین ریخته . می گه نه جمع کردم ایناش . در حالی که اسباب بازیاش هنوز رو زمین ریخته .

سر این اسباب بازی جمع کردن هم داستان داریم می گه من خسته می شم . چند تاشو هم که جمع می کنه میگه پام درد می گیره نمیتونم جمع کنم . فقط وقتی میگم بیا من کمکت میکنم تا خسته نشی حاضره اونم کمک کنه.


هر چی می بینه میگه ازاینا برام بخریا: مثلا برام پرینتر بخریا ! میگم پرینتر میخوای چکار ؟ می گه میخوام از توش کاغذ بیارم بیرون !


در این عکس که مشاهده می کنید گفت پشه پامو خورده پماد صورتیه رو بده بزنم . منم دادم بهش بعد یه مدت دیدم صداش درنمیاد دیدم تمام هیکلشو پماد مالی کرده

 این هم آخرین دریای امسال البته بعدش آراد یه سرمای حسابی خورد!


اینم بدون شرح :

آپلودسنتر آپ98


تا پست بعدی خداحافظ.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 10:46  توسط مریم  | 

سلام دیشب به آراد گفتم : امسال از اول مهر باید بری مدرسه . جواب داد: من که پارسال مهر رفتم دکترا خوندم مهندس شدم ! قابل ذکره که در طول پارسال یک هفته هم نرفته مهد یا به قول خودش مدرسه حالا چجوری دکترا گرفته خدا می دونه .فکرکنم دکترای افتخاری بهش دادن !


آراد تو حیاط خونه مشغول آب بازی . اون چیزی هم که پشت سرش می بینید بادسنجه که بابا نیماش براش دزست کرده.



 اینم یه عکس عشقولانه .


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 22:24  توسط مریم  | 

سلام دوستای خوبم خیلی وقته نیومدم سراغ سایت . اراد هم به لطف شما دوستای گلم خوبه . نماز و روزه هاتون هم قبول درگاه حق باشه . سر سفره های افطارتون مار و فراموش نکنین.

خاطرات آراد در ماه مبارک رمضان: داشتم نماز می خوندم هی صدام میکرد: مامان مریم مامان مریم من هم که نمی تونستم جواب بدم می گفت : چرا جواب نمی دی؟ از دستم ناراحتی؟

 چند روز روزه گرفتم اما متاسفانه حالم بد شد و دیگه نتونستم روزه هامو بگیرم . یه روز ازم پرسید تو روزه ای ؟ گفتم نه ؟ گفت چرا روزه نیستی؟ گفتم نیستم دیگه خودت چرا روزه نگرفتی؟ گفت من که مامان نیستم !

اسباب بازیاشو ریخته بود رو زمین و به هیچ وچه راضی نمی شد جمعشون کنه . منم عصبانی شدم و گفتم الان اسباب بازیاتو میذارم تو کمد و درشو قفل می کنم .

بعد چند لحظه با خونسردی گفت: پس منم دیگه لباس ندارم که بپوشم ! گفتم چرا؟ گفت خوب در کمدو که قفل کردی منم لباس ندارم بپوشم دیگه ! مونده بودم چی بگم ؟ دوباره گفت اصلا اون کمد که کلید نداره درش سوراخ نیست که ! راست می گفت بچه کمده اصلا قفل و کلید نداره تازه لباساش هم همون توئه .

از این به بعد می خوام تهدیدش هم کنم باید تجزیه تحلیل کنم بعدش ضایع نشم !

فعلا بابابزرگ پدریش در صدر توجهات آراد قرار داره حتی گاهی که میره اونجا با گریه میاد خونه و میگه می خوام بچه باباجونی بشم .

تازه هم یاد گرفته تا ناراحت میشه یا دعواش می کنیم میگه اصلنم دیگه دوستت ندارم دیگه هم مامانت نمیشم !( منظورش اینه که دیگه بچت نمیشم)

می خواستیم بریم بیرون به بابابزرگش می گفت تو هم میای؟ بابابزرگش گفت نه من خسته ام . آراد گریه اش گرفت : چرا تو با من نمیای بیرون؟ پس من با کی زندگی کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

تازگیها گیر داده به آهنگ لری گروه رستاک ! سی دیشو باباش براش خریده روزی هزار بار می ذاره تا تموم میشه دوباره از اول!

اسم خواننده ها رو هم خیلی خوب یاد می گیره یه سی دی پاواروتی تو ماشین داریم تا می شینیم تو ماشین هر سی دی دیگه ای باشه درمیاره می گه پاواروتی بذارم !

استاد شجریان رو هم از رو عکسش می شناسه تازه پسرش رو هم میشناسه !

حروف الفبای انگلیسی رو یاد گرفته . شماره تلفن هارو هم اگه اعدادشو بهش یکی یکی بگی میگیره . بعضی شماره ها رو مثل شماره منو حفظه و به ترتیب می گیره اول ۰ بعد ۹ بعد ۱ الی آخر ...

گاهی دلم براش می سوزه من همش سرم یا تو کتابه یا تو لب تاپم مشغول انجام کارام  .بعد از تموم شدن امتحانام هم هیچ استراحتی نداشتم چون واحد سمینارم مونده بود و یه ماه وقت داشتیم اونو حاضر کنیم همش پای کامپیوتر بودم . آرادم عادت کرده تا از پای کامپیوتر بلند می شم می گه بیا بشین کارتو انجام بده !

 

فعلا چیز دیگه ای یادم  نمیاد دوستای گلم ممنون از نظراتتون . اعظم جون دلم براتون خیلی تنگ شده رامتینو ببوسید.

خاله نرگس تو هم تو دیار غربت موفق باشی مرسی که از ونجا هم به یاد آراد هستی  .

راضیه جون تولد نی نی دومت مبارک چند بار تو وبلاگت خواستم نظر بدم موفق نشدم .

یه روز کنار دریا

اینم عکسای دیدارمون با خاله سارا و آقا اوستا که زحمت کشیدن اومدن تهران دیدنمون : سارا خانم حالا که تو وبلاگ اوستا رو آپ نمی کنی من عکسا رو می ذارم تو وبلاگم

 

به قیافه آراد دقت کنید!

دارن قایم موشک بازی می کنن!فسقلیا!

اینم با مامان مریم


آخرین خبر: امروز اومدم وبلاگ آرادو باز کنم نظراتو بخونم تا پس زمینه آبی رنگو دید : گفت این بیس بوکه ؟ ( منظورش که می دونید چیه ؟!!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 15:24  توسط مریم  |